@مجله گوناگون ادبی و فرهنگی و هنری@* various magazine literary & culture & art *
نویسنده :سعادت
تاریخ:سه شنبه 1 اسفند 1391-03:00 ب.ظ

8 رباعی نهم

این عقل که در ره سعادت پوید ×××××××  روزی صد بار خود ترا میگوید

در یاب تو این یکدم وقتت که نهی ×××××××  آن تره که بد روند دیگر روید

+++++

این قافله عمر عجب می گذرد ×××××××  در یاب دمی که با طرب می گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری ××××××× پیش آر پیاله را که شب می گذرد

+++++
بر پشت من از زمانه تو میآید
×××××××  و ز من همه کار نا نکو میآید

جان عزم رحیل کرد و گفتم بمرو ×××××××  گفتا چکنم خانه فرو میآید

+++++

بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد ×××××××  و ز خوردن آدمی زمین سیر نشد

معزور بدانی که نخورد ست ترا ×××××××  تعجیل مکن هم بخورد دیر نشد

+++++

بر چشم تو عالم ار چه می آرایند ×××××××  مگر ای بدان که عاقلان نگرایند

بسیار چو تو روند و بسیار ٱیند ×××××××  بربای نصیب خویش کت بربایند

+++++

بر من قلم قضا چو بی من رانند ×××××××  پس نیک و بدش ز من چرا میدانند

دی بی من و امروز چو دی بی من و تو ×××××××  فردا به چه حجتم به داور خوانند

+++++

تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد ×××××××  چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد

گر چشمه زمزمی و گر آب حیات ×××××××  آخر بدل خاک فرو خواهی شد

+++++

تا راه قلندری نپویی نشود ×××××××  رخساره بخون دل نشویی نشود

سودا چه پزی تا که چو دلسوختگان ×××××××  آزاد به ترک خود نگویی نشود




نویسنده :سعادت
تاریخ:دوشنبه 30 بهمن 1391-10:09 ب.ظ

8 رباعی هشتم

آنکس که زمین و چرخ و افلاک نهاد ×××××××  بس داغ که او بر دل غمناک نهاد

بسیار لب چو لعل و زلفین چو مشک ×××××××  در طبل زمین و حقه خاک نهاد

+++++

آرند یکی و دیگری بربایند ×××××××  بر هیچ کسی راز همی نگشایند

ما را ز قضا جز این قدر ننمایند ×××××××  پیمانه عمر ما است، می پیمایند

+++++

اجرام که ساکنان این ایوانند ×××××××  اسباب تردد خردمندانند

هان تا سر رشته خرد گم نکنی ×××××××  کآنانکه مدبرند سرگردانند

+++++

از آمدنم نبود گردون را سود ×××××××  و ز رفتن من جلال و جاهش نفزود

و زهیچ کسی نیز دو گوشم نشنود ×××××××  کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود

+++++

از رنج کشیدن آدمی، حر گردد ×××××××  قطره چو کشید حبس صدف، در گردد

گر مال نماند پسر، بمانا د بجا ی ×××××××  پیمانه چو شد تهی دگر پر گردد

+++++

افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد ×××××××  و ز دست اجل بسی جگر ها خون شد

کس نامد از آن جهان که پرسم از وی ×××××××  کاحوال مسافران عالم چون شد

+++++

افسوس که نامه جوانی طی شد ×××××××  و آن تازه بهار زندگانی دی شد

آن مرغ طرب که نام او بود شباب ×××××××  افسوس ندانم که کی آمد کی شد

+++++

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود ×××××××  نی نام ز ما و نی نشان خواهد بود

ز ین پیش نبودیم و بند هیچ خلل ×××××××  زین پس چو نباشیم همان خواهد بود




نویسنده :سعادت
تاریخ:دوشنبه 30 بهمن 1391-04:14 ب.ظ

8 رباعی هفتم

در هر دشتی که لاله های زاری بوده است ×××××××  از سرخی خون شهر یاری بوده ست

هر شاخ بنفشه کز زمین میروید ×××××××  خالی است که بر رخ نگاری بوده ست

+++++

هر ذره که در خاک زمینی بوده ست ×××××××  پیش از من و تو تاج و نگینی بوده ست

گرد از رخ نازنین به آزرم فشان ×××××××  کانهم رخ خوب نازنینی بوده ست

+++++
هر سبزه که بر کنار جوئی رسته ست
×××××××  گوئی ز لب فرشته خوئی رسته ست

پا بر سر سبزه تا بخواری ننهی ×××××××  کآن سبزه ز خاک لاله روئی رسته ست

+++++

یک جرعه می ز ملک کاوس به است ×××××××  از تخت قباد و ملکت طوس به است

هر ناله که رندی به سحرگاه زند ×××××××  از طاعت زاهدان سالوس به است

+++++

چون عمر بسر رسد چه بغداد و چه بلخ ×××××××  پیمانه چو پر شود چه شیرین و چه تلخ

می نوش که بعد از من و تو ماه بسی ×××××××  از سلخ به غره آید از غره به سلخ

+++++

آنانکه محیط فضل و آداب شدند ×××××××  در جمع کمال شمع اصحاب شدند

ره زین شب تاریک نبردند برون ×××××××  گفتند فسانه ای و در خواب شدند

+++++

آنرا که به صحرای علل تاخته اند ×××××××  بی او همه کارها بپرداخته اند

امروز بهانه ای در انداخته اند ×××××××  فردا همه آن بود که در ساخته اند

+++++

آنها که کهن شدند و اینها که نوند ×××××××  هر کس بمراد خویش یک یک بدوند

این کهنه جهان بکس نماند باقی ×××××××  رفتند و رویم دیگر آیند و روند




نویسنده :سعادت
تاریخ:دوشنبه 30 بهمن 1391-01:39 ب.ظ

8 رباعی ششم

گویند کسان بهشت با حور خوش است ×××××××  من میگویم که آب انگور خوش است

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار ×××××××  کآواز دهل شنیدن از دور خوش است

+++++

گویند مرا که دوزخی باشد مست ×××××××  قولیست خلاف دل در آن نتوان بست

گر عاشق و میخواره بدوزخ باشند ×××××××  فردا بینی بهشت همچون کف دست

+++++

من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت ×××××××  از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت

جامی و بتی و بربطی بر لب کشت ×××××××  این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت

+++++

مهتاب بنور دامن شب بشکافت ×××××××  می نوش دمی بهتر از این نتوان یافت

خوش باش و میندیش که مهتاب بسی ×××××××  اندر سر خاک یک بیک خواهد تافت

+++++
می خوردن و شاد بودن آئین نیست
×××××××  فارغ بودن ز کفر و دین، دین نیست

گفتم بعروس دهر کابین تو چیست ×××××××  گفتا دل خرم تو کابین نیست

+++++
می لعل مذابست و صراحی کان است
×××××××  جسم است پیاله و شرابش جان است

آن جام بلورین که ز می خندان است ×××××××  اشکی است که خون دل در و پنهان است

+++++

می نوش که عمر جاودانی این است ×××××××  خود حاصلت از دور جوانی این است

هنگام گل و باده و یاران سر مست ×××××××  خوش باش دمی که زندگانی این است

+++++

نیکی و بدی که در نهاد بشر است ×××××××  شادی و غمی که در قضا و قدر است

با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل ×××××××  چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است




نویسنده :سعادت
تاریخ:دوشنبه 30 بهمن 1391-10:02 ق.ظ

8 رباعی پنجم

در خواب بدم مرا خردمندی گفت ×××××××  کز خواب کسی را گل شادی نشکفت

کاری چکنی که با اجل باشد جفت ×××××××  می خور که بزیر خاک میبا ید خفت

+++++

در دایره ای که آمد و رفتن ماست ×××××××  او را نه هدایت نه نهایت پیدا ست

کس می نزند دمی در این معنی راست ×××××××  کاین آمدن از کجا و رفتن بکجاست

+++++

در فصل بهار را گر بتی حور سرشت ×××××××  یک ساغری دهد مرا بر لب کشت

هر چند بنزد عامه این باشد زشت ×××××××  سگ به ز من ار برم دگر نام بهشت

+++++

در یاب که از روح جدا خواهی رفت ×××××××  در پرده اسرار فنا خواهی رفت

می نوش ندانی از کجا آمده ای ×××××××  خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت

+++++
ساقی گل و سبزه بس طربناک شده است
×××××××  در یاب که هفته دگر خاک شده است

می نوش و گلی بچین که تا در نگری ×××××××  گل خاک شده ست و سبزه خاشاک شده ست

+++++

عمری است مرا تیره و کاریست نه راست ×××××××  محنت همه افزوده و راحت کم و کاست

شکر ایزد را که آنچه اسباب بلاست ×××××××  ما را ز کس دگر نمیباید خواست

+++++

فصل گل و طرف جویبار و لب کشت ×××××××  با یک دو سه اهل و لعبتی حور سرشت

پیش آر قدح که باده نوشان صبوح ×××××××  آسوده ز مسجد ند و فارغ ز کنشت

+++++
گر شاخ بقا ز بیخ بختت رست است
×××××××  ور بر تن تو عمر لباسی چست است

در خیمه تن که سایبانی است ترا ×××××××  هان تکیه مکن چار میخش سست است

 




نویسنده :سعادت
تاریخ:یکشنبه 29 بهمن 1391-10:02 ب.ظ

8 رباعی چهارم

چون بلبل مست راه در بستان یافت ×××××××  روی گل و جام باده را خندان یافت

آمد بزبان حال در گوشم گفت ×××××××  در یاب که عمر رفته را نتوان یافت

+++++

چون چرخ بکام یک خردمند نگشت ×××××××  خواهی تو فلک هفت شمرخواهی هشت

چون باید مرد و آرزوها همه هشت ×××××××  چه مور خورد بگور و چه گرگ بدشت

+++++

چون لاله بنور و ز قدح گیر بدست ×××××××  با لاله رخی اگر تو را فرصت هست

می نوش بخرمی که این چرخ کهن ×××××××  ناگاه ترا چو خاک گرداند پست

+++++

چون نیست حقیقت و یقین اندر دست ×××××××  نتوان بامید شک همه عمر نشست

هان تا ننهیم جام می از کف دست ×××××××  در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست

+++++

چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست ×××××××  چون هست بهر چه هست نقصان و شکست

انگار که هر چه هست در عالم نیست ×××××××  پندار که هر چه نیست در عالم هست

+++++

خاکی که بزیر پای هر نادانی است ×××××××  کف صنمی و چهره جانانی است

هر خشت که بر کنگره ایوانی است ×××××××  انگشت و زیر یا سر سلطانی است

+++++

دارنده چو ترکیب طبایع آراست ×××××××  از بهر چه افکندش اندر کم و کاست

گر نیک آمد شکستن از بهر چه بود ×××××××  ور نیک نیامد این صور عیب کراست

+++++

در پرده اسرار کسی را ره نیست ×××××××  زین تعبیه جان هیچکس آگه نیست

جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست ×××××××  می خور که چنین فسانه ها کوته نیست

 




نویسنده :سعادت
تاریخ:یکشنبه 29 بهمن 1391-02:30 ب.ظ

8 رباعی سوم

این کهنه رباط را که عالم نامست ×××××××  و آرامگه ابلق صبح و شامست

بر نیست که وامانده صد جمشید است ×××××××  قصریست که تکیه گاه صد بهرامست

+++++

این یک دو سه روزه نوبت عمر گذشت ×××××××  چون آب بجویبار و چون باد بدشت

هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت ×××××××  روزی که نیامده است و روزیکه گذشت

+++++

بر چهره گل نسیم نوروز خوش است ×××××××  در صحن چمن روی دلفروز خوش است

از دی که گذشت هر چه گوئی خوش نیت ×××××××  خوشباش و ز ،دی مگو امروز خوش است

+++++

پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است ×××××××  گر دنده فلک نیز بکاری بوده است

هر جا که قدم نهی تو بر روی زمین ×××××××  آن مردمک چشم نگاری بوده است

+++++

تا چند زنم بروی دریاها خشت ×××××××  بیزارشدم زبت پرستان کنشت

خیام که گفت دوزخی خواهد بود×××××××  که رفت بدوزخ و که آمد ز بهشت

+++++
ترکیب پیاله ای که درهم پیوست
×××××××  بشکستن آن روا نمیدارد مست

چندین سر و پای نازنین از سر و دست ×××××××  از مهر که پیوست و بکین که شکست

+++++

ترکیب طبایع چو بکام تو دمی است ×××××××  رو شاد بزی اگر چه بر تو ستمی است

با اهل خرد باش که اصل تن تو ×××××××  گر دی و نسیمی و عنباری و دمی است

+++++

چون ابر بنور و رخ لاله بشست ×××××××  بر خیز و بجام باده کن عزم درست

کاین سبزه که امروز تماشاگه ماست ×××××××  فردا همه از خاک تو بر خواهد رست

 




نویسنده :سعادت
تاریخ:شنبه 28 بهمن 1391-07:37 ب.ظ

8 رباعی دوم

اکنون که گل سعادت پر باراست ×××××××  دست تو ز جام می چرا بیکار است

می خور که زمانه دشمنی غدار است ×××××××  در یافتن روز چنین دشوار است

+++++

امروز ترا دسترس فردا نیست ×××××××  و اندیشه فردات بجز سودا نیست

ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست ×××××××  کاین باقی عمر را بها پیدا نیست

+++++

ای آمده از عالم روحانی تفت ×××××××  حیران شده درپنج و چهار و شش و هفت

می خور چو ندانی از کجا آمده ای ×××××××  خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت

+++++

ای چرخ فلک خرابی از کینه تست ×××××××  بیدادگری شیوه دیرینه تست

ای خاک اگر سینه تو بشکافند ×××××××  بس گوهر قیمتی که در سینه تست

+++++

ای دل چو زما نه میکند غمناکت ×××××××  ناگه برود ز تن روان پاکت

بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند ×××××××  ز آن پیش که سبزه بردند از خاک

+++++

این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت ×××××××  کس نیست که این گوهر تحقیق بسفت

هر کس سخنی از سر سودا گفتند ×××××××  ز آن روی که هست کس نمیداند گفت

+++++

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است ×××××××  در بند سرزلف نگاری بوده است

این دسته که برگردن او می بینی ×××××××  دستی است که بر گردن یاری بوده است

+++++

این کوزه که آبخواره مزدوریست ×××××××  از دیده شاهی و دل دستوریست

هر کاسه می که بر کف مخموریست ×××××××  از عارض مستی و لب مستوریست

 




نویسنده :سعادت
تاریخ:شنبه 28 بهمن 1391-09:38 ق.ظ

8 رباعی اول

بر خیز بتا بیا ز بهر دل ما ×××××××  حل کن بجمال خویشتن مشکل ما

یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم ×××××××  زان پیش که کوزه ها کنند از گل ما

+++++

چون عهده نمی شود کسی فردا را ×××××××  حالی خوش دار این دل پر سودا را

می نوش بماهتاب ای ماه که ماه ×××××××  بسیار بتابد و نیابد ما را

+++++

قرآن که مهین کلام خوانند آنرا ×××××××  گه گاه نه بر دوام خوانند آنرا

بر گرد پیاله آیتی هست مقیم ×××××××  کاندر همه جا مدام خوانند آنرا

+++++

گرمی نخوری طعمه مزن مستانرا ×××××××  بنیاد مکن تو حیله و دستانرا

تو غره بدان مشو که می می نخوری ××××××  صد لقمه خوری که می غلامست آنرا

+++++

هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا ×××××××  چون لاله رخ و چو سر و بالاست مرا

معلوم نشد که در طربخانه خاک ×××××××  نقاش ازل بهر چه آراست مرا

+++++

ماهیم و می و مطرب و این کنج خراب ×××××××  جان و دل و جام و جامه پردرد شراب

فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب ×××××××  آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب

+++++

آن قصر که جمشید در اوجام گرفت ×××××××  آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت

بهرام که گور میگرفتی همه عمر ×××××××  دیدی که چگونه گور بهرام گرفت

+++++

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست ×××××××  بی باده گلرنگ نمی باید زیست

این سبزه که امروز تماشا گه ماست ×××××××  تا سبزه خاک ما تماشا گه کیست

 

 

 






هدایت به بالای

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic