تبلیغات
ضرب المثل - مطالب بهمن 1391

@مجله گوناگون ادبی و فرهنگی و هنری@* various magazine literary & culture & art *
نویسنده :سعادت
تاریخ:دوشنبه 30 بهمن 1391-10:09 ب.ظ

8 رباعی هشتم

آنکس که زمین و چرخ و افلاک نهاد ×××××××  بس داغ که او بر دل غمناک نهاد

بسیار لب چو لعل و زلفین چو مشک ×××××××  در طبل زمین و حقه خاک نهاد

+++++

آرند یکی و دیگری بربایند ×××××××  بر هیچ کسی راز همی نگشایند

ما را ز قضا جز این قدر ننمایند ×××××××  پیمانه عمر ما است، می پیمایند

+++++

اجرام که ساکنان این ایوانند ×××××××  اسباب تردد خردمندانند

هان تا سر رشته خرد گم نکنی ×××××××  کآنانکه مدبرند سرگردانند

+++++

از آمدنم نبود گردون را سود ×××××××  و ز رفتن من جلال و جاهش نفزود

و زهیچ کسی نیز دو گوشم نشنود ×××××××  کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود

+++++

از رنج کشیدن آدمی، حر گردد ×××××××  قطره چو کشید حبس صدف، در گردد

گر مال نماند پسر، بمانا د بجا ی ×××××××  پیمانه چو شد تهی دگر پر گردد

+++++

افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد ×××××××  و ز دست اجل بسی جگر ها خون شد

کس نامد از آن جهان که پرسم از وی ×××××××  کاحوال مسافران عالم چون شد

+++++

افسوس که نامه جوانی طی شد ×××××××  و آن تازه بهار زندگانی دی شد

آن مرغ طرب که نام او بود شباب ×××××××  افسوس ندانم که کی آمد کی شد

+++++

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود ×××××××  نی نام ز ما و نی نشان خواهد بود

ز ین پیش نبودیم و بند هیچ خلل ×××××××  زین پس چو نباشیم همان خواهد بود




نویسنده :سعادت
تاریخ:دوشنبه 30 بهمن 1391-09:13 ب.ظ

سالاد الویه

سالاد الویه

مواد لازم ( برای 4 نفر )

 

 

سیب زمینی متوسط

4 عدد

320 کیلوکالری

سینه مرغ

300 گرم

500 کیلو کالری

پیاز متوسط

1 عدد

15    "     "

تخم مرغ

3 عدد

300  "      "

نخود فرنگی

1 لیوان

160   "     "

خیارشور خردشده

1 لیوان

25     "     "

سس مایونز ( روغن زیتون )

5 قاشق غذاخوری

450   "      "

لیمو ترش

1 عدد

0       "    "

نمک ، زردچوبه و فلفل سیاه

به میزان دلخواه

0     کیلو کالری

طرز تهیه:

سیب زمینی و تخم مرغها را در قابلمه های جداگانه آبپز کنید. بعد از خنک شدن، آنها را در کاسه ای بزرگ رنده کنید.[ نگینی کنید.] مرغ را با پیاز، کمی زردچوبه و نمک بپزید و پس از پخت کامل، ریش ریش کنید. خیارشورها را نگینی و بسیار ریز خرد کنید و به این مخلوط بیفزایید. نخودفرنگی را هم در قابلمه ای همراه کمی نمک آبپز و پس از پخت آبکش کنید تا آب آن کاملأ گرفته شود. در نهایت، تمام این مواد غذایی را با هم مخلوط و با سس مایونز[ روغن زیتون] مزه دار کنید و 20 دقیقه در یخچال قرار دهید تا طعم دار شوند. پس از گذشت این مدت زمان، الویه را با نان [ ترجیحأ نان سبوس دار] سرو کنید.



نوع مطلب : آشپزی 

نویسنده :سعادت
تاریخ:دوشنبه 30 بهمن 1391-04:14 ب.ظ

8 رباعی هفتم

در هر دشتی که لاله های زاری بوده است ×××××××  از سرخی خون شهر یاری بوده ست

هر شاخ بنفشه کز زمین میروید ×××××××  خالی است که بر رخ نگاری بوده ست

+++++

هر ذره که در خاک زمینی بوده ست ×××××××  پیش از من و تو تاج و نگینی بوده ست

گرد از رخ نازنین به آزرم فشان ×××××××  کانهم رخ خوب نازنینی بوده ست

+++++
هر سبزه که بر کنار جوئی رسته ست
×××××××  گوئی ز لب فرشته خوئی رسته ست

پا بر سر سبزه تا بخواری ننهی ×××××××  کآن سبزه ز خاک لاله روئی رسته ست

+++++

یک جرعه می ز ملک کاوس به است ×××××××  از تخت قباد و ملکت طوس به است

هر ناله که رندی به سحرگاه زند ×××××××  از طاعت زاهدان سالوس به است

+++++

چون عمر بسر رسد چه بغداد و چه بلخ ×××××××  پیمانه چو پر شود چه شیرین و چه تلخ

می نوش که بعد از من و تو ماه بسی ×××××××  از سلخ به غره آید از غره به سلخ

+++++

آنانکه محیط فضل و آداب شدند ×××××××  در جمع کمال شمع اصحاب شدند

ره زین شب تاریک نبردند برون ×××××××  گفتند فسانه ای و در خواب شدند

+++++

آنرا که به صحرای علل تاخته اند ×××××××  بی او همه کارها بپرداخته اند

امروز بهانه ای در انداخته اند ×××××××  فردا همه آن بود که در ساخته اند

+++++

آنها که کهن شدند و اینها که نوند ×××××××  هر کس بمراد خویش یک یک بدوند

این کهنه جهان بکس نماند باقی ×××××××  رفتند و رویم دیگر آیند و روند




نویسنده :سعادت
تاریخ:دوشنبه 30 بهمن 1391-01:39 ب.ظ

8 رباعی ششم

گویند کسان بهشت با حور خوش است ×××××××  من میگویم که آب انگور خوش است

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار ×××××××  کآواز دهل شنیدن از دور خوش است

+++++

گویند مرا که دوزخی باشد مست ×××××××  قولیست خلاف دل در آن نتوان بست

گر عاشق و میخواره بدوزخ باشند ×××××××  فردا بینی بهشت همچون کف دست

+++++

من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت ×××××××  از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت

جامی و بتی و بربطی بر لب کشت ×××××××  این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت

+++++

مهتاب بنور دامن شب بشکافت ×××××××  می نوش دمی بهتر از این نتوان یافت

خوش باش و میندیش که مهتاب بسی ×××××××  اندر سر خاک یک بیک خواهد تافت

+++++
می خوردن و شاد بودن آئین نیست
×××××××  فارغ بودن ز کفر و دین، دین نیست

گفتم بعروس دهر کابین تو چیست ×××××××  گفتا دل خرم تو کابین نیست

+++++
می لعل مذابست و صراحی کان است
×××××××  جسم است پیاله و شرابش جان است

آن جام بلورین که ز می خندان است ×××××××  اشکی است که خون دل در و پنهان است

+++++

می نوش که عمر جاودانی این است ×××××××  خود حاصلت از دور جوانی این است

هنگام گل و باده و یاران سر مست ×××××××  خوش باش دمی که زندگانی این است

+++++

نیکی و بدی که در نهاد بشر است ×××××××  شادی و غمی که در قضا و قدر است

با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل ×××××××  چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است




نویسنده :سعادت
تاریخ:دوشنبه 30 بهمن 1391-10:02 ق.ظ

8 رباعی پنجم

در خواب بدم مرا خردمندی گفت ×××××××  کز خواب کسی را گل شادی نشکفت

کاری چکنی که با اجل باشد جفت ×××××××  می خور که بزیر خاک میبا ید خفت

+++++

در دایره ای که آمد و رفتن ماست ×××××××  او را نه هدایت نه نهایت پیدا ست

کس می نزند دمی در این معنی راست ×××××××  کاین آمدن از کجا و رفتن بکجاست

+++++

در فصل بهار را گر بتی حور سرشت ×××××××  یک ساغری دهد مرا بر لب کشت

هر چند بنزد عامه این باشد زشت ×××××××  سگ به ز من ار برم دگر نام بهشت

+++++

در یاب که از روح جدا خواهی رفت ×××××××  در پرده اسرار فنا خواهی رفت

می نوش ندانی از کجا آمده ای ×××××××  خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت

+++++
ساقی گل و سبزه بس طربناک شده است
×××××××  در یاب که هفته دگر خاک شده است

می نوش و گلی بچین که تا در نگری ×××××××  گل خاک شده ست و سبزه خاشاک شده ست

+++++

عمری است مرا تیره و کاریست نه راست ×××××××  محنت همه افزوده و راحت کم و کاست

شکر ایزد را که آنچه اسباب بلاست ×××××××  ما را ز کس دگر نمیباید خواست

+++++

فصل گل و طرف جویبار و لب کشت ×××××××  با یک دو سه اهل و لعبتی حور سرشت

پیش آر قدح که باده نوشان صبوح ×××××××  آسوده ز مسجد ند و فارغ ز کنشت

+++++
گر شاخ بقا ز بیخ بختت رست است
×××××××  ور بر تن تو عمر لباسی چست است

در خیمه تن که سایبانی است ترا ×××××××  هان تکیه مکن چار میخش سست است

 




نویسنده :سعادت
تاریخ:یکشنبه 29 بهمن 1391-11:05 ب.ظ

ضرب المثل پارسی « ش »

1.شمر، جلودارش نمیشه.

2. شکم گشنه، آروغ فندقی.

3. شریک اگر خوب بود، خدا هم شریک میگرفت.

4. شترها را نعل میکردند، کبک هم پایش را بلند کرد.

5. شتر مرغ را گفتند: بار بردار گفت: مرغم  گفتند: پرواز کن گفت: شترم.

6. شتر سواری دولا دولا نمیشه.

7. شده کلاف سر در گم.

8. شدی عین ستاره سهیل.

9. شیطونی از چشماش میباره.

10. شیشه عمرش پیش منه.

11. شیطون پیش اون باید درس بخونه و چیز یاد بگیره.

12. شیله پیله تو کارش نیست.

13. شتر با بارش گم شد.

14. شنوده باید عاقل باشد.

15. شاهنامه آخرش خوش است.

16. شتر در خواب دیند، پنبه دانه. گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه.

17. شتر دیدی، ندیدی.

18. شوهر کردم وسمه کنم نه وصله کنم.

19. شمشیرش به ابر میرسد.

20. شورش را در آورده.

21. شیر مرغ و جان آدم.

22. شیری یا روباه.

23. شکمی از عزا در آوردن.

24. شریک دزد و رفیق قافله.

25. شاه میبخشه، شیخ علیخان نمیبخشه.

26. شاخ درآوردن.

27. شاخ به شاخ شدن.

28. شاخ و کشیدن.

29. شبنم، برای مورچه سیل است.

30. شاخه کهنه خم نمیشود.

31. شیطون تو جلدش رفته.

32. شبیه کپک سر و تو برف فرو کردن.

33. شانس در خونه را زدن.

34. شهر که بی کلانتر باشه، قورباغه هفت تیر کش میشه.

35. شکستن آئینه هفت سال بدبختی می آورد.

36. شب دراز است و قلندر بیدار.

37. شاعر میگه :..........

38. شیرینکاری در آوردن.

 



نوع مطلب : ضرب المثل فارسی 

نویسنده :سعادت
تاریخ:یکشنبه 29 بهمن 1391-10:02 ب.ظ

8 رباعی چهارم

چون بلبل مست راه در بستان یافت ×××××××  روی گل و جام باده را خندان یافت

آمد بزبان حال در گوشم گفت ×××××××  در یاب که عمر رفته را نتوان یافت

+++++

چون چرخ بکام یک خردمند نگشت ×××××××  خواهی تو فلک هفت شمرخواهی هشت

چون باید مرد و آرزوها همه هشت ×××××××  چه مور خورد بگور و چه گرگ بدشت

+++++

چون لاله بنور و ز قدح گیر بدست ×××××××  با لاله رخی اگر تو را فرصت هست

می نوش بخرمی که این چرخ کهن ×××××××  ناگاه ترا چو خاک گرداند پست

+++++

چون نیست حقیقت و یقین اندر دست ×××××××  نتوان بامید شک همه عمر نشست

هان تا ننهیم جام می از کف دست ×××××××  در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست

+++++

چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست ×××××××  چون هست بهر چه هست نقصان و شکست

انگار که هر چه هست در عالم نیست ×××××××  پندار که هر چه نیست در عالم هست

+++++

خاکی که بزیر پای هر نادانی است ×××××××  کف صنمی و چهره جانانی است

هر خشت که بر کنگره ایوانی است ×××××××  انگشت و زیر یا سر سلطانی است

+++++

دارنده چو ترکیب طبایع آراست ×××××××  از بهر چه افکندش اندر کم و کاست

گر نیک آمد شکستن از بهر چه بود ×××××××  ور نیک نیامد این صور عیب کراست

+++++

در پرده اسرار کسی را ره نیست ×××××××  زین تعبیه جان هیچکس آگه نیست

جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست ×××××××  می خور که چنین فسانه ها کوته نیست

 




نویسنده :سعادت
تاریخ:یکشنبه 29 بهمن 1391-02:30 ب.ظ

8 رباعی سوم

این کهنه رباط را که عالم نامست ×××××××  و آرامگه ابلق صبح و شامست

بر نیست که وامانده صد جمشید است ×××××××  قصریست که تکیه گاه صد بهرامست

+++++

این یک دو سه روزه نوبت عمر گذشت ×××××××  چون آب بجویبار و چون باد بدشت

هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت ×××××××  روزی که نیامده است و روزیکه گذشت

+++++

بر چهره گل نسیم نوروز خوش است ×××××××  در صحن چمن روی دلفروز خوش است

از دی که گذشت هر چه گوئی خوش نیت ×××××××  خوشباش و ز ،دی مگو امروز خوش است

+++++

پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است ×××××××  گر دنده فلک نیز بکاری بوده است

هر جا که قدم نهی تو بر روی زمین ×××××××  آن مردمک چشم نگاری بوده است

+++++

تا چند زنم بروی دریاها خشت ×××××××  بیزارشدم زبت پرستان کنشت

خیام که گفت دوزخی خواهد بود×××××××  که رفت بدوزخ و که آمد ز بهشت

+++++
ترکیب پیاله ای که درهم پیوست
×××××××  بشکستن آن روا نمیدارد مست

چندین سر و پای نازنین از سر و دست ×××××××  از مهر که پیوست و بکین که شکست

+++++

ترکیب طبایع چو بکام تو دمی است ×××××××  رو شاد بزی اگر چه بر تو ستمی است

با اهل خرد باش که اصل تن تو ×××××××  گر دی و نسیمی و عنباری و دمی است

+++++

چون ابر بنور و رخ لاله بشست ×××××××  بر خیز و بجام باده کن عزم درست

کاین سبزه که امروز تماشاگه ماست ×××××××  فردا همه از خاک تو بر خواهد رست

 




نویسنده :سعادت
تاریخ:شنبه 28 بهمن 1391-07:37 ب.ظ

8 رباعی دوم

اکنون که گل سعادت پر باراست ×××××××  دست تو ز جام می چرا بیکار است

می خور که زمانه دشمنی غدار است ×××××××  در یافتن روز چنین دشوار است

+++++

امروز ترا دسترس فردا نیست ×××××××  و اندیشه فردات بجز سودا نیست

ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست ×××××××  کاین باقی عمر را بها پیدا نیست

+++++

ای آمده از عالم روحانی تفت ×××××××  حیران شده درپنج و چهار و شش و هفت

می خور چو ندانی از کجا آمده ای ×××××××  خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت

+++++

ای چرخ فلک خرابی از کینه تست ×××××××  بیدادگری شیوه دیرینه تست

ای خاک اگر سینه تو بشکافند ×××××××  بس گوهر قیمتی که در سینه تست

+++++

ای دل چو زما نه میکند غمناکت ×××××××  ناگه برود ز تن روان پاکت

بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند ×××××××  ز آن پیش که سبزه بردند از خاک

+++++

این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت ×××××××  کس نیست که این گوهر تحقیق بسفت

هر کس سخنی از سر سودا گفتند ×××××××  ز آن روی که هست کس نمیداند گفت

+++++

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است ×××××××  در بند سرزلف نگاری بوده است

این دسته که برگردن او می بینی ×××××××  دستی است که بر گردن یاری بوده است

+++++

این کوزه که آبخواره مزدوریست ×××××××  از دیده شاهی و دل دستوریست

هر کاسه می که بر کف مخموریست ×××××××  از عارض مستی و لب مستوریست

 




نویسنده :سعادت
تاریخ:شنبه 28 بهمن 1391-09:38 ق.ظ

8 رباعی اول

بر خیز بتا بیا ز بهر دل ما ×××××××  حل کن بجمال خویشتن مشکل ما

یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم ×××××××  زان پیش که کوزه ها کنند از گل ما

+++++

چون عهده نمی شود کسی فردا را ×××××××  حالی خوش دار این دل پر سودا را

می نوش بماهتاب ای ماه که ماه ×××××××  بسیار بتابد و نیابد ما را

+++++

قرآن که مهین کلام خوانند آنرا ×××××××  گه گاه نه بر دوام خوانند آنرا

بر گرد پیاله آیتی هست مقیم ×××××××  کاندر همه جا مدام خوانند آنرا

+++++

گرمی نخوری طعمه مزن مستانرا ×××××××  بنیاد مکن تو حیله و دستانرا

تو غره بدان مشو که می می نخوری ××××××  صد لقمه خوری که می غلامست آنرا

+++++

هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا ×××××××  چون لاله رخ و چو سر و بالاست مرا

معلوم نشد که در طربخانه خاک ×××××××  نقاش ازل بهر چه آراست مرا

+++++

ماهیم و می و مطرب و این کنج خراب ×××××××  جان و دل و جام و جامه پردرد شراب

فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب ×××××××  آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب

+++++

آن قصر که جمشید در اوجام گرفت ×××××××  آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت

بهرام که گور میگرفتی همه عمر ×××××××  دیدی که چگونه گور بهرام گرفت

+++++

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست ×××××××  بی باده گلرنگ نمی باید زیست

این سبزه که امروز تماشا گه ماست ×××××××  تا سبزه خاک ما تماشا گه کیست

 

 

 




نویسنده :سعادت
تاریخ:جمعه 27 بهمن 1391-06:50 ب.ظ

8 دو بیتی چهارم

خوشا آنانکه سودای تو دیرند ×××××××  که سر پیوسته در پای تو دیرند

    غم عشقت بیابون پرورم کرد ×××××××  هوای بخت بی بال و پرم کرد.

+++++

    بدل دیرم تمنای کسانی ×××××××  که اندر دل تمنای تو دیرند

    بمو گفتی صبوری کن صبوری ×××××××  صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد.

+++++

    د گر شو شد که مو جانم بسوزد ×××××××  گریبان تا بدامونم بسوزد

    شوانم خواب در مز رکلان کرد×××××××  گلم واچیده و خوابم رازیان کرد.

+++++

    برای خاطر یک سبز رنگی ×××××××  همی ترسم که ایمونم بسوزد

    باغبان دید که مو گل دوست دیرم ×××××××  هزاران خار بر گل پاسبان کرد.

+++++

    مو که یارم سر یاری ندارد ×××××××  مو که دردم سبکباری ندارد

    دلم بی وصل تو شادی مبیناد ×××××××  بغبر از محنت آزادی مبیناد.

+++++
    هنو واجن که یارت خواب نازه
×××××××  چنو خوابه که بیداری ندارد

    خراب آباد دل بی مقدم ته ×××××××  الهی هرگز آبادی مبیناد.

+++++

    گیج و ویجم که کافر گیج میراد ×××××××  چنان گیجم که کافر هم مویناد

    مرا نه سر نه سامان آفریدند ×××××××  پریشانم پریشان آفریدند.

+++++

    بر این آئین که مو را جان و دل داد ×××××××  شمع و پروانه را پرویج میداد

    پریشان خاطران رفتند در خاک ×××××××  مر از خاک ایشان آفریدند.

 



نوع مطلب : دیوان بابا طاهر 

نویسنده :سعادت
تاریخ:جمعه 27 بهمن 1391-02:13 ب.ظ

8 دوبیتی سوم

ز دست دیده و دل هر دو فریاد ××××××× هر آنچه دیده بیند دل کند یاد

خرم آنان که از تن جان ندارنند ××××××× ز جانان جان ز جان جانان ندارنند.

+++++

بسازم خنجری نیشش ز پولاد ××××××× زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

بدردش خو کرن سالان و ماهان ××××××× بدرد خویشتن درمان ندارنند.

+++++

هر آنکس عاشق است از جان نترسد ××××××× عاشق از کنده و زندون نترسد

لاله کاران دگر لاله مکارید ×××××××  باغبانان دو دست از گل بدارید.

+++++

دل عاشق بود گرگ گرسنه ×××××××  که گرگ از هی هی چوپان نترسد

اگر عهد گلان این بو که دیدم ×××××××   بیخ گل بر کنید و خار بکارید.

+++++

خوشا آنونکه از پا سر ندونند ×××××××  میان شعله خشک و تر ندونند

الهی گردن گردون شود خرد ×××××××  که فرزند جهان را جملگی برد.

+++++

کنشت و کعبه و بتخانه و دیر ×××××××  سرایی خالی از دلبر ندونند

یکی نایه فلانی زنده وابی ×××××××  همی گویند فلان ابن فلان مرد.

+++++

خوشاآنان که هر شامان ته وینند ×××××××  سخن و اته گرن و اته نشینند

خوشا آنونکه هر از بر ندونند ×××××××  نه حرفی وا نویسنند نه بخونند.

+++++

گرم دسرس نبی آیم ته وینم ×××××××  بشم آنان بوینم که ته وینند

چو مجنون رو نهند اندر یابان ×××××××  در این کوه هارون آهو چرونند.

 



نوع مطلب : دیوان بابا طاهر 

نویسنده :سعادت
تاریخ:جمعه 27 بهمن 1391-09:08 ق.ظ

8 دوبیتی دوم

ته دوری از برم دل در برم نیست ××××××× هوای دیگری اندر سرم نیست

نفس شومم بد نیا بهر آنست ××××××× که تن از بهر موران پرورانست.

+++++

بجان دلبرم کز هر دو عالم ××××××× تمنای دگر جز دلبرم نیست

ندونستم که شرط بندگی چیست ××××××× هرزه بورم بمیدان جهانست.

+++++

شیرمردی بدم دلم چه دونست ××××××× اجل قصدم کره و شیر ژیونست

خرم کوهان خرم کوهان خرم دشت ××××××× خرم آنان که این آلالیان کشت.

+++++

ز مو شیر ژیان پرهیز میکرد ××××××× تنم وا مرگ جنگیدن ندونست

و سی هندو و سی شندو و سی یند ××××××× همان کوه و همان هامون همان دشت.

+++++

بهارآمد به صحرا و در و دشت ××××××× جوانی هم بهاری بود و بگذشت

بود دردمو و درمونم از دوست ××××××× بود وصل مو و هجرونم از دوست.

+++++

سر قبر جوانان لاله رویه ××××××× دمی که مهوشان آین بگلگشت

اگر قصابم از تن واکره پوست ××××××× جدا هر گز نکرده جانم از دوست.

+++++

یکی برزیگری نالون درین دشت ××××××× به چشم خون فشان آلاله میکشت

قضا پیوسته در گوشم بو اج ××××××× که این درد دل تو بی علاج.

+++++

همی گشت و همی گفت ای دریغا ××××××× که باید کشتن و هشتن درین دشت

اگر گوهرهی خواهون نداری ××××××× همین این جون تو که بی رواج.

 

 

 

 



نوع مطلب : دیوان بابا طاهر 

نویسنده :سعادت
تاریخ:پنجشنبه 26 بهمن 1391-06:16 ب.ظ

8 دو بیتی اول

ببندم شال و می پوشم قدک را ××××××× ‌بنازم گردش چرخ فلک را

بی ته یارب ببستان گل مرویا ×××××××  اگر رویا کسش هرگز مبویا

                               ++++++

   بگردم آب دریا ها سراسر ××××××× بشویم هر دو دست بی نمک را

بی ته هرکس بخنده لب گشایه ××××××× رخش از خون دل هرگز مشویا

                               ++++++

 تن محنت کشی دیرم خدایا ××××××× دل حسرت کشی دیرم خدایا

 ته که ناخوانده ای علم سموات ××××××× ته که نابرده ای ره درخرابات

                             ++++++

 ز شوق مسکن و داد غریبیی ××××××× یه سینه آتشی دیرم خدایا

 ته که سود و زیان خود نرانیی ×××××××یا رون کی رسی هیهات هیهات

                            ++++++

 اگر دل دلبر و دلبر کدام استت ×××××××وگر دلبردل و دل را چه نام است

 نمی پرسی ز یار دلفکارت ×××××××که واکیان گذشت باغ و بهارت

                    ++++++

دل و دلبر بهم آمیته و نیم ××××××× ندونم دل که و دلبر کدام است

 ته یاد مو در این مدت نکنی ×××××××ندانم واکیان بی سر و کارت

                          ++++++

دلی دیرم خریدار محبتت ××××××× کز او گرم است بازار محبت

شب تاریک و سنگستان و مومست ××××××× قدح از دست مو افتاد و نشکست

                        ++++++

 لباسی بافتم بر قامت دل ××××××× ز پود محنت و تار محبت

  نگه دارنده اش نیکو نگه داشت××××××× و گرنه صد قدح نفتاد و بشکست

                       

 



نوع مطلب : دیوان بابا طاهر 

نویسنده :سعادت
تاریخ:چهارشنبه 25 بهمن 1391-09:59 ب.ظ

بیان و رل

مگر این نیستکه بیان و حرف وصحبت برای نقل پیام و احساس اهمیت دارد.

 مگرموفقیت سیاست روحانیها در علم نطق و خطابه شان نیست.

ابزاری که سیاستمدارهای روشنفکر و..... فاقدش هستند.

شغل سیاستمدار با بازیگر تئاتر فرقی نمیکند. میبایست در مکانهای مختلف وحساس  بازی کند. خود را جا بیاندازد و داشتن بیان قوی برای تاثیر گذاری بیشتر بر مخاطب و تماشگرو ...

چیزیکه که آخوندها دارا هستند. نقش بازی کردن در موقعیتهای مختلف و بیان شیوا و قوی و ....

 



نوع مطلب : درد دل 



  • تعداد صفحات :5
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  

هدایت به بالای